|
شعر
|
دلـم ازاينـكه سروده تو را پشيـمان نيست
نبين به خنده ي من طــرح بي خيالـي را
هميشـه گريه ي عاشق شبيه باران نيست
قلبي كه به عشقت نطپد جزگل نيست
آن كس كه ندارد به سر كوي تو راه
از زندگي بـي ثـمرش حاصل نـيست
گر بر سر كـوي تو نباشم چه كنم؟
گر واله ي روي تو نباشم چه كنم؟
اي جان جهان به تار موي تو اسير
گر بسته ي موي تو نباشم چه كنم؟
در دل خــود از فراقــت آتــشي افــروخــتــم
آب شد چون شمع جسمم بس كه ازغم سوختم
اي كه رخــسار لطيفــت هست زيــبا تر زگل
درس عشــق از مكتــب حسن تو من آموختــم
در غمكده اي كه شاديش جز غم نيست
تنــها نه هــمين خاطر مـا خــرم نيست
بر هـر كه نــظر كني گرفتار غم است
گويــا دل شــاد در هــمه عـالــم نيست
عشـــق كار مردم بــي درد نيست
هر كسي بي درد باشد مرد نيست
عاشقان را درد خود عين دواست
چون دواي درد ما جز درد نيست
آنكه عشقش به دل از روزازل منزل كرد
رفت و با رتن خود كار مرا مشكــل كرد
از غــم درد فراقـش به دل خــود گــفــتم
كه خــدا هر چــه بلا بود به ما نازل كرد
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
و این سان خواب ها را با توزیبا می کنـم هرشب
تبــی این کــاه را چون کوه سنــگین می کند آنگاه
چه آتــش ها که در این کوه بر پا می کنم امشــب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جــنون خود مــدارا می کــنم هــر شب
دلــم فریـــــاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بــی آزاربا دیوار نــجوا می کــنم هـــر شب
کجا دنــبـــال مفــهومی برای عشـــق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
محمد علی بهمنی
دردا که قرار از دل سر مستم رفت
خون شـد دلم وامیـد پـیوستـم رفت
بربـوی وصــال او نشـستم عـمـری
از دست نداد و جمله از دستم رفت
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یاریا یار به من
یــا هــر دو بمیریم و به پایان برسیــم